حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

راه اندازی پروژه ی عظیم

  سلام عسل مامانی. گلکم  تصمیم گرفتم شما رو از مای بی بی بگیرم. دلیل اینکه اسم پست رو این گذاشتم واقعا برام یه پروژه ی سختیه. خیلی وقتا بهش فکر کردم. انشاالله با یاری خدا و همکاری شما دخمل گلم این کارو تموم می کنیم. حدودا از هفتم هشتم مهر بود که شروع کردم. روز اول نشستم باهات حرف زدم که دیگه بزرگ شدی و دیگه نباید مای بی بی بشی. چند تا مثال هم زدم که ببین اون نی نی مای بی بی نمیشه و هر وقت جیش داره به مامانش میگه و مامانش میبرتش دستشویی. شما هم خیلی استقبال کردی و خوشحال میشدی. دفعه اول رفتیم دستشویی هرچی گفتم جیش نکردی اومدیم بیرون و شرت آموزشی پات کردم و هی به یادت میاوردم که مای بی بی نیستی آخرش...
19 مهر 1393

سالگرد ازدواج

  سلام عزیز دلم ، نفس مامان پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی. اول مهر 93 همسرم.... عشق را با تو تجربه کردم، امید به زندگی را در تو آموختم ، محبت را در قلب تو یافتم با هر تپش قلبم میگویم دوستت دارم و چشمان همیشه عاشقم در انتظار توست سالگرد ازدواجمان مبارک   بفرمایید کیک دست پخت خودمه ها!!!!!!     مامانی فدای اون ژستت بشه         فــــــــــدایی داری دخترم          اینم کادو ها         ...
2 مهر 1393

پایان تعطیلی تابستانه

سلام عزیز دل مامانی آخرین روزای اردکان بودنمون رو داریم سپری می کنیم. تو این مدت شما خیلی کارا یاد گرفتی خیلی حرفا یاد گرفتی و خیلی بازی کردن با بچه ها رو یاد گرفتی و این چیزا خیلی برای من و بابایی جالب و شیرین بود. روزای سختی رو باهم سپری کردیم. چیزایی که حتی تو دیدنش تو خواب هم منو دیوونه میکرد.... بازم باید بگم خدایا شکرت.... بابت این همه نعمت هایی که بهم دادی و من این روزا نمی بینمشون بی خیال دخترم بزار از شیرینیای خودت برات بگم که شدی همه ی وجودم. هر موقع بابایی بیرون میره میخوای باهاش بری زود حاضر میشی و نفر اولی شما... بعضی وقتا با بابایی میری خونه ی مادرجون و بعضی وقتا هم با من میای ...
27 شهريور 1393

تولد بابایی

  تـــــــــــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک همســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر مــهــــــــــــــــــــــربــانــــم     روزی که به دنیا اومدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید که آرامش بخش روح و روان کسی باشی که با بودن تو دنیا براش زیباتر است بهانه ی زندگی ام تولدت مبارک..     دختر قشنگم سی مرداد تولد بیست و هفت سالگی بابایی بود ولی چون شب شهادت امام جعفرصادق بود تولد نگرفتم... اول شهریور تولد گرفتم دو روز بعدش... خواستم حســــــــــــــــــــــــــــــــابی سورپرایز بشه ............. که به...
12 شهريور 1393

آتلیه

سلام شیرینی خونه ی ما عزیز دلم روز بعد از عید فطر بردمت آتلیه خاله ی بابایی..... بالاخره طلسم آتلیه رفتن ما هم شکست. اینم عکسای قشنگت...                                   فدای خودت و لب خندونت برم عزیزم.. خاله خیلی ازت راضی بود میگفت خوب ژست میگیری...   پست بعدی به زودی ...
10 شهريور 1393

حواست هست خدا؟؟؟

    حواست هست خدا؟؟؟   هر وقت صدای شکستن خودمو شنیدم . گفتم باشه منم خدایی دارم...   حواست هست خدا ؟؟؟   از بچگی تا الان هر وقت زمین خوردم و به سختی پاشدم، یه جمله شنیدم که ... غصه نخور خدا بزرگه ...   حواست هست خدا ؟؟؟   حواست هست هر روز باهات درد و دل می کنم؟؟؟   حواست هست غصه هام داره سنگینی می کنه؟؟؟   حواست هست خیلی وقتا چشام بارونیه؟؟؟   حواست هست نفس کم آوردم؟؟؟   خدایا نفس می خوام !!! خوشی می خوام !!! زندگی می خوام !!!   خدایااااا... یه خنده از ته دل می خوام ...   همه خند...
6 شهريور 1393

مهمونی خدا

  الله هم صلا آل محمد صلوات به سبک ناز دونه ی ما سلام دخمل نازم همین طور که قبلا هم گفتم ما چند روز مانده به ماه رمضان اومدیم اردکان و همچنان هم اردکان هستیم. شما تو این مدت خیلی زبون درآوردی قربون اون زبون شیرینت برم که میای بهم میگی مامان عزیزم دوست دارم... اینقدر ذوق میکنم که نفس کشیدن یادم میره دیگه تقریبا همه کلمات رو میگی اما بعضی حرفاشو جابه جا میگی. سیداحمد = سِ مَمَد       عاطفه = عاطسه      محمد مهدی = مِ مِدی سیدصادق = سِ تادِ    حدیثه سادات = حَسَه سادات   حسینی پور = میسی موگو دیگه ...
30 مرداد 1393